تفاوت میان آدمی و جانوران

چیست فرق آدمی باجانور؟تاکه می نازدبه خودازآن بشر...

آدمی راگرنبوداین امتیاز،بودبیش ازجانور،غرق نیاز...

هست این نیروی ممتازبشر،عقل دوراندیش وآینده نگر...

درشگفتم،درشگفتم من چرا این برتری،

گشته دراو مایه ی وحشیگری؟؟؟؟

درطبیعت بی گمان هرجانور،هست درهنگام سیری بی خطر...

من نمیدانم،نمیدانم چرانوع بشر،وقت سیری میشودخونخوارتر؟

درمیان جنگل دورودراز،هیچ حیوان دیده ای هم جنس باز؟

هیچ شیری دیده ای دربیشه زار،جمع شیران راکشدبالای دار؟

هیچ گرگی بوده کزبهرمقام،گرگهاراکرده باشدقتل عام؟

هیچ ماری دیده ای با زهرخود،کشته هابرپاکند درشهرخود؟

هیچ میمون ساخته بمب اتم؟تاکه هستی راکند ازصحنه گم؟

دیده ای؟دیده ای هرگزالاغی باربر،مین گذارد کار زیرپای خر؟

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند؟یابه اسب دیگری تهمت زند؟

هیچ خرسی آتش افروزی کند؟یا گرازی خانمان سوزی کند؟

هیچ گاوی دیده ای کز اعتیاد،داده گاو وگاوداری رابه باد؟

پس چرا؟پس چراانسان باعقل وخرد،آبروی دام و دد رامی برد؟

پس بُوَد دیوانه بی آزارتر،زان که محروم است ازعقل بشر...


انواع سایز ملموس

 

 
پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی
مصطفی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،
 آب دهانش را قورت داد
خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت
 
برگه مصطفی ،  دست به دست بین معلم ها می گشت
اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود
امتحان ریاضی ثلث اول :
سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما
سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه
که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد
و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند
سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم
بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست
 
معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مصطفی پاک کرد و ادامه داد
سئوال : نامساوی را تعریف کنید
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران
اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد
سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا
که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی
و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی
سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ،
  که شاید اثر قطره اشک مصطفی بود
 
معلم ریاضی ،  ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت
مصطفی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،
برگشت با صدای لرزانش فریاد زد
آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید
 و پشت در گم شد
 


چنین گفت رســتم  به سهـــراب یل
که من آبـــرو دارم انــــــدر محـــل
مکن تیز و نازک ، دو ابـروی خود
دگر سیخ سیـخی مکن؛ مـوی  خود 
 
شدی در شب امتــــــحان  گرمِ چت
بروگــمشو ای خــاک بر آن سـرت
اس ام اس فرستادنت بس نبــــــــود
که ایمـیل و چت هم به ما رو نمـود
 
رهـا کن تو این دختِ افراسیــــــاب
که مامش ترا می نمــــاید کبــــــاب
اگر سر به سر تن به کشتن دهیـــم
دریغـــا پسر، دستِ دشــمن دهیـــم
 
چوشوهر دراین مملکت کیمــیاست
زتورانیان زن گرفتـــــن خطـــاست
خودت را مکن ضــــایع از بهــراو
به دَرست بـــپرداز و دانش بجـــــو
 
دراین هشت ترم،ای یلِ با کـلاس
فقـط هشت واحد نمـودی تو پاس
توکزدرس ودانش، گریزان بـُدی
چرا رشــته ات را پزشـکی زدی
 
من ازگـــــــــور بابام، پول آورم
که هــرترم، شهـریه ات را دهـم
من از پهلــــــوانانِ پیــشم  پـــسر
ندارم بجــز گرز و تیـــغ و ســپر
 
چو امروزیان،وضع من توپ نیست
بُوُد دخل من هفـده و خرج بیست
به قبـض موبایلت نگـه کرده ای 
پــدر جــــد من را در آورده ای
 
مسافر برم،بنـده با رخش خویش
تو پول مرا می دهی پای دیـــش
مقصّر در این راه ، تهیمیــنه بود
که دور از من اینگونه لوست نمود
 
چنیـن گفت سهـراب، ایـــول پـدر
بُوَد گفـــته هایت چو شهـد وشکر
ولـی درس و مشق مرا بی خیـال
مزن بر دل و جان من ضــد حال
 
اگرگرمِ چت یا اس ام اس شویــم
ازآن به که یک وقت دپرس شــویم
 

بدون شرح !!!!!!!!!


ادامه نوشته

شوهر مظلوم



 

ادامه نوشته

سهراب سپهری


دنگ... دنگ... لحظه ها می گذرد. آنچه بگذشت، نمی آید باز. قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز... دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد من در این آبادی، پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید پی نوری، ریگی، لبخندی من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه زندگی خالی نیست مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوایی است، که مرا می خواند...

سهراب سپهری 

ازدواج به شــرط چــاقــو ؟!


ادامه مطلب را بخوانید .....

ادامه نوشته

سایـه ی خـوشبختـی !


ادمه مطلب را بخوانید ....

ادامه نوشته

دخترها و پسرهایی که مجرد می مانند...!


* در ادامه مطلب بخوانید ....

ادامه نوشته

قـدرت کلمـات را دسـت کـم نگیـرید!


ادامه مطلب را بخوانید 

ادامه نوشته

نمره خوشبختی شما چند است؟


ادامه مطلب را بخوانید :

ادامه نوشته

ژورنـال متنوع کت و پالتو برای خانم های شیـک پوش


ادامه تصاویر را در ادامه مطلب ببینید ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

عکس العمل شهروندان مختلف هنگام غرق شدن...!

 شهروند سودجو: از آب جمع شده در کشتی ماهی می گیرد.

- شهروند خیلی معمولی: داخل کابینی که پر از آب شده روی کاناپه دراز کشیده و سریال تلویزیونی می بیند.

- شهروند معمولی: برای گرفتن جلیقه نجات به انتهای صف می رود و از آخرین نفری که توی صف ایستاده می پرسد: «ببخشید آخرین نفر کیه؟»

- شهروند دهه پنجاه: با کسانی که می خواهند خودشان را توی صف جا بزنند، بحث می کنند و با نشان دادن انتهای صف، فردِ خاطی را به رعایت حقوق بشر تشویق می کنند.

- شهروند دهه شصت: با پیرمردی که پشت سرش ایستاده در مورد شکاف نسل ها و تفاوت میزان و محل سوختگی بحث می کند...........

 ادامه را در ادامه مطلب بخوانید .........

ادامه نوشته

خر ما از کرگی دم نداشت

حکایت: خر ما از کرگی دم نداشت


مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از
بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای
کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت
کرد( زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از
صاحب خر برخاست که « تاوان بده»!.
مرد به قصد فرار به کوچه‌ای دوید، بن بست
یافت. خود را به خانه‌ای درافگند. زنی
آنجا کنار حوض خانه .... 
ادامه را در ادامه مطلب بخوانید ....

ادامه نوشته

حکایت

حکایت:

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه ..........

ادامه را در ادامه مطلب بخوانید 

ادامه نوشته